پیدا





از مصیبت های فراگیری زبان انگلیسی

درخواست حذف اطلاعات

من دوست دارم زبان انگلیسی رو یاد بگیرم خیلی هم دوست دارم. ولی وقتی طی نیم ساعت تلاش معنی یک کلمه یادم بمونه و فرداش که هیچی، پنج دقیقه بعد برگشتم دیدم یادم نیست، خ عصبی میشم. انگیزه برام نمی مونه. یهو به خودم میگم آقا تو ذهن زبانت ضعیفه بی خیال! درسته اشتباه میکنم و درسته هیچ کاری نشد نداره، اما منم آدمم دیگه، خسته میشم.



هر روز پاییزه

درخواست حذف اطلاعات

دوتا از بچه ها دارن درباره اپلای و مسیر آینده حرف میزنن و من به این انگیزه و برنامه ریزی و هدف حسودیم میشه و من در بیراهه در حالیکه دارم مات و مبهوت اطرافم رو نگاه میکنم، فقط میدونم نمیخوام از این آزادراه یا بزرگراه برم. راه من یه جاده فرعی کوچیکه که نمیدونم چجوری باید بهش برسم. تنهام. و نمیدونم باید چیکار کنم



اقدامات امنیتی

درخواست حذف اطلاعات

این وبلاگ مین گذاری شده است. از مسیر مشخص شده عبور کنید...



انگار واقعا تنهام...

درخواست حذف اطلاعات

مامانم گفتن موهاتو رنگ نکن. اصرار . لجبازی . گفتم من باید رنگ کنم. مقدار زیادی از پولام رو دادم که رنگ کنم. شپش به سرم افتاد به سر خواهرم هم افتاد. چند برابر هزینه دادیم که شپش ها فقط بره. حالا من موندم تنها با عذاب وجدانی که ولم نمیکنه و سرزنش های مادرم که انگار تا ابد ادامه داره...



من با این عذاب وجدان چه کنم؟

درخواست حذف اطلاعات

وقتی که اصرار می به پدر و مادرم که برای من لپ تاپ ب ین و سه میلیون بود، خوشحال میشدم و انگار بهم پر و بال دادن برا اینکه پیدا کنم چه چیزی که باید باشم و باید به علایق برسم الان که لپ تاپ برام یدن پنج میلیون در حالیکه اصرار می نمیخواد ب ین و اون موقع که باید می یدین ن یدین و الان دوست ندارم اینقدر برام هزینه کنین، انگار چیزیه که حقم نیست و الان که دارمش باید آدمی باشم که مادرم میگن و عذاب وجدان داره روحمو داغون میکنه... پ.ن: لعنتی بغض و گریه امونم نمیده.



خسته ام خسته ام خسته ام

درخواست حذف اطلاعات

سهممون از این دنیا چیه؟ بهره ای که قراره از جوونی ببریم چیه؟ تا کی باید با ترس زندگی کنیم؟ تا کی آینده ای برامون نمیشه متصور شد؟ تا کی باید فقیر و فقیرتر شیم؟ ما چی هستیم ؟ پیرهای بیست تا سی ساله؟ یا جوون های شصت تا صد ساله ؟



این داستان: پایان نامه

درخواست حذف اطلاعات

در شرایطی که همه دارن تلاش میکنن برا ب اطلاعات درباره کنکور ارشد و تو آزمون و کلاس شرکت میکنن و کتاب های منابع رو میخونن، بنده در خیالات خویش درس را رها کرده و به کاری مفید مشغولم. آقا درس خوندن خیلی خوبه. سطح سواد میره بالا و تجربه آکادمیک آدم زیاد میشه، ولی من ترجیح میدم یکم دست و بالم بازتر باشه. اگه کار میکنم برای خودم باشه. اگر تحقیق میکنم موضوعش دست خودم باشه. امروز رفته بودم درباره پایان نامه با یکی از اساتید م کنم. گفتم موضوع بر چه اساس انتخاب می شه؟ گفت یه سری موضوع مشخصه و فراغ بال برا انتخاب علاقمندی خویش نداریم. حالا بگذریم که یه سری از اساتید به بچه ها گفتم موضوع رو خودشون انتخاب کنن. قسمت بد انتخاب راهنما اونجا بود که صبح تصمیم می گرفتی با فلان برداری تا بعد از ظهر که بری باهاش حرف بزنی ظرفیتش تکمیل شده بود و نمیتونست دانشجوی دیگه ای رو بگیره. من هم موندم یه لنگ پا در هوا که حالا چه خاکی تو سرم بریزم. به هر حال امیدوارم با هر ی که باشم بتونم چیزهای جدید و خوب و به درد بخور یاد بگیرم. نمیدونم با این اطلاعاتی که به دست میارم چیکار قراره م. ولی حداقل روی دیدگاهم اثر خواهد گذاشت و سعی میکنم آدم آگاه تری باشم. انگار اینجوری میتونیم دنیا رو بهتر کنیم:)



من کم نبودم

درخواست حذف اطلاعات

سال آ ه، خیلی ها دارن تلاش میکنن برای بهترین عملکردی که میتونن داشته باشن. درس میخونن برا آزمون ارشد. تلاش میکنن برای پایان نامه، لپتاپشون همیشه رو دوششونه برا انجام پروژه. تو کارگاهم، در حالیکه اکثرن سرشون تو لپتاپشونه من دارم بیت بیت شعر رو دفتری که جلوم باز با خط تحریری مینویسم. همیشه از اینهمه پرت بودن متنفر بودم. از اینکه همه دارن به طور مفید کار میکنن و من هیچکاری ندارم. اینا انگیزه رو ازم میگیره. وقتی ی قبولم نداره نمیتونم خودمو به زور بقبولونم. ترجیح میدم کنار بکشم. ترجیح میدم تنها باشم. من کم نبودم. من کم شدم. میتونستم بهتر از همه آدمهایی که اینجان شهرساز بشم. میتونستم ولی نخواستن. خودم هم اصرار ن که بتونم. میخوام از اینجا برم. اینجا رو دوست دارم ولی انگار بهش تعلق ندارم. اینجا رو دوست دارم ولی انگار مال من نیست. دعا کنید برام دعا کنید بتونم پیدا کنم جایی که توش کم نباشم. جایی که زندگی رو برا همه قشنگ تر کنم. دعا کنید راهشو پیدا کنم...



دردسر های پایان نامه

درخواست حذف اطلاعات

یکی از اساتید بود وقتی برا پایان نامه رفتیم پیشش گفت من پرم و بهتره با اساتید دیگه صحبت کنین. امروزم منو دید و گفت من جا دارم اگه میخواین با من پایان نامه بردارین. که خوب منم صحبت کرده بودم با یکی دیگه از ها. و بهش گفتم چون خودتون توصیه کردین با فلانی صحبت کردیم. گفت اگه با ایشون صحبت کردید که هیچی دیگه. چند ثانیه ت ایستاده بودیم که گفتم ممنون و اونم گفت مرسی خداحافظ دارم فکر میکنم به حس ی که شش هفت نفر بهش گفته بودن میخوان باهاش پایان نامه بردارن و حالا حتی چهار نفر هم براش نموندن. انگار بهش گفته بودن که خیالشون راحت بشه بدون راهنما نمیمونن. من به جاش بودم احتمالا خیلی ناراحت میشدم. گریه می شاید.خیلی زیاد. اون فلانی که گفتم تمامه. نه یار نه دانشیار. تمام! و من دارم فکر میکنم واقعا کار درستی ؟ شاید بهتر بود سراغ یه جوون تر میرفتم. یکی که سرش خلوت تر باشه. یکی که مجبور نباشم منتظر باشم تا بعد از اینکه همه وقتش رو دانشجوهای کارشناسی ارشد و ا گرفتن ساعت 6 بعد از ظهر برم پیشش تا با پایان نامه کارشناسی وقتشو بگیرم. اونم با لحن من :) عادت دارم بعد از یه توضیحاتی که میدم از طرف مقابلم بپرسم میفهمی چی میگم؟ حالا مخاطب قدیمی ه. و قراره مخاطب این پرسش قرار بگیره:))))



مذاکره را یاد بگیریم...

درخواست حذف اطلاعات

من اهل کامنت گذاشتن نیستم ولی وقتی یه نفر گفت همه باید 48ساعت کلاس مهارت مذاکره و گفت و گو برن، اینجوری بهتر همدیگه رو درک میکنیم به قدری خوشحال شدم از اینکه حرفم رو از زبون یکی دیگه خوندم که کامنت دادم درود بر شما، بهترین و ضروری ترین کار ممکنه. تا حالا دقت کردین چقدر نمی تونیم همدیگه رو بفهمیم؟ وقتی داریم صحبت میکنیم یهو یه طرف بحث داد می کشه و دعوا راه میندازه. داریم دلیل میاریم برا حرفمون و طرف مقابل بدون گوش دادن به ما داره رو حرف خودش بدون دلیلی تاکید میکنه. وسط حرفمون میپره. به ما گوش نمیده. بحث رو به حاشیه میبره. داد میزنه و حتی مهلت فکر به آدم نمیده. چقدر داریم از نداشتن مهارت صحبت ضرر میبینیم؟ چقدر سوتفاهم پیش میاد و چقدر از هم دور میشیم وقتی باهم صحبت نمی کنیم. یه ی داریم هرچیزی که میگیم برداشت خودشو میگه و میپرسه همین مدنظرت بود؟ و اصرار داره کاملا بفهمه ما چی میگیم. چقدر خوب میشد همه اینجوری بودن. چقدر خوب بود اگر به جای اینکه حرفی که دوست دارن بشنون حرفی که ما میگیم رو بشنون. چقدر بده که همچین آدمهایی کمن... کاش بیشتر بودن...



داستان آ پایان نامه، چون موضوع مال خودم نیست

درخواست حذف اطلاعات

برای پایان نامه یه موضوعی رو انتخاب کرده بودم که هیچ روش کار نکرده. به گفته بودم که براش میفرستم و اون بگه جای کار داره یا نه. که اگه نداره تا روزی که قرار شده بریم پیشش یه موضوع دیگه انتخاب کنم. چیزی نگفت. فکر موضوع رو تایید کرده و قراره فقط کمکم کنه تدقیقش کنم. خوشحال بودم. رفتم پیشش و گفت اصلا رو این موضوع نمیشه کار کرد. و خودش بهم یه موضوع داد. من آدم عصبی و گیجی بودم اون موقع. میدونستم اگر بشه روی موضوع من کار کرد یه دریچه دیگه تو این رشته باز میشه. میدونستم یه راه جدید میشه و خیلی ها رو سر ذوق میاره. ولی قبول که موضوع رو عوض کنم. قبول که حتی من انتخاب نکنم که چه موضوعی باشه. حالا باید یه راه دیگه پیدا کنم برای بیان حرفم. برای باز یه راه جدید.



نسخه همه یکی نیست!

درخواست حذف اطلاعات

داشتیم how to be single رو نگاه میکردیم. رسید یه اونجایی که دختره خونه گرفته تنها داره زندگی میکنه. کتاب می خونه، باشگاه میره، آشپزی میکنه. دوستم گفت من حوصله سر میره. ولی من داشتم به این فکر می که چقدر این زندگی جذاب میتونه باشه. اونجا بود که دلیل رد تمام آدمهایی که میان سمتم رو فهمیدم.



دلار

درخواست حذف اطلاعات

جوری شده که الان بگن مجبوری با یه مرد چهل ساله ازدواج کنی کمتر عذابم میده تا الان که میبینم چجوری همه چی داره گرون میشه و با این پس انداز لعنتی هیچ کاری نمیتونم م:(



کار گروهیمون

درخواست حذف اطلاعات

کار مثلا گروهیه. نشستن دوتایی با هم بحث میکنن و انگار نه انگار کنم عضو گروهم. حتی یه نظر ساده هم نمیپرسن



داروگ کی میرسد باران؟

درخواست حذف اطلاعات

منتظرم یه اتفاقی بیفته منتظر خبرم این شرایط داره آزارم میده



اتفاقات خوبی در راهه. حتما هست:)))

درخواست حذف اطلاعات

یه کلمه ها و جمله هایی تو ذهنم میاد و تکرار میشه. تو کل روز، وقتی بیکارم، وقتی یه اهنگ تموم میشه وقتی یه رو تموم میکنم. وقتی بیدار میشم. وقتی میخوام بخوابم. یه چند وقتیه یه نفر ازم میپرسه ازم متنفری؟ بعضی وقتا نمیدونم چی بگم . بعضی وقتا با لبخند میگم نه،چطور همچین فکری کردی؟ بعضی وقتا نمیشناسمش. بعضی وقتا میشناسمش. بعضی وقتا میدونم چرا پرسیده و بعضی وقتا نمیدونم چرا ؟ خیلی فکرها هست یهو میاد سراغم. یه کلمه آماده دیگه دارم. میگم هیسسسس. معمولا بلند میگم. اگه ی کنارم باشه میشنوه. ولی نمیدونه چرا میگم. برا مقابله با همون افکار یهویی یه کار میبرم. کمکم میکنه افکار منفی و مز ف رو ت کنم. راستی یه سوال: رویاتون چیه؟



مضرات ته تغاری بودن

درخواست حذف اطلاعات

ایا اینقدر ذهن خودمو مشغول مسائل بیخودی که قدرت درک بعضی چیزا رو ندارم؟ یا این مسئله برمیگرده به تربیت ذهن؟ ینی من روی یک نوع خاص از زنده بودن تمرکز و از همه مسائل دنیا یه بخشی رو برای درک پذیرفتم. همه قدرت درک همه اتفاقات رو مشابه آنچه غالب افراد انجام میدهند دارند؟ چرا کت که از نظر من واقعا خوب بود از نظر خواهرم چرت محض بود و ارزش خوندن نداشت درحالیکه کتابهایی که اون میخونه اغلب از نظر من کششی ندارند؟ آیا درک ما از کتابها متفاوت است؟ آیا چیزهای مختلفی از آنها میخواهیم؟ یا واقعا خواهرم فهیم تر از من ست و قدرت درک بالاتری دارد؟ من و خواهرم سلیقه های متفاوتی داریم. اما خیلی ویژگی های مشترک هم داریم که این طبیعیه. اما مشکل اصلی اینجاست که خیلی وقتا فکر خواهرم درست فکر میکنه. باید مثل اون بشم . باید مثل اون فکر کنم. این آفت زندگی من بوده. همیشه... برای همین بود که میخواستم جدا از خانواده زندگی کنم. میخواستم بدون فکر به اینکه خواهرم چی میخواد تصمیم بگیرم . فکر کنم و ببینم دقیقا چی میخوام. تابستون ها، عید نوروز ها و فاصله بین ترم فرد و زوج ها، به خودم شک میکنم. اونقدر که به خودم میگم اینهمه بلند پروازی به تو نیومده. شاید باید تو هم مثل خواهر بزرگترت درس بخونی و احتمالا به اندازه اون هم موفق نمی شی. من به اوج بی اعتمادی و عدم باور خودم میرسم:(((((



مضرات ته تغاری بودن 2

درخواست حذف اطلاعات

از همه چی زندگی الانم راضی ام . به جز اون قسمتش که آرزوی خواهرم بود. ارزوهاتون رو چماق نکنین تو سر خواهر و برادر کوچیکتون



به من اصرار نکنید. اینکار فقط منو عصبانی میکنه:(

درخواست حذف اطلاعات

«شما همیشه بعد از هر اتفاقی اینقدر حرف میزنین؟ فکر کنم جدیدا مرغا تخم کفتر می ذارن!» داشتم تو کاغذ قدیمیا می گشتم، دیدم رو یه کاغذ اینو نوشته بودم. این نشون میده که بی حوصلگیم در قبال حرف زدن بقیه جدید نیست. اما اینکه دیگه حوصله بحث ندارم حتی درباره موضوعاتی که به خودم مربوطه و می ذارم بقیه برام تصمیم بگیرن، اتفاق تازه ایه که امیدوارم به زودی از بین بره. دارم سعی خودم رو میکنم که نذارم نظرات بقیه برام در اولویت بالاتری نسبت به نظرات خودم باشه و امیدوارم موفق بشم. پ.ن: به کراش گرامی پیام دادم که منتظر ع هاش از ماهگرفتگی باشم یا نه؟ گفت انشالا. براش آرزوی موفقیت و دیگه جواب منو نداد:(((



چرا من بی قرارم؟

درخواست حذف اطلاعات

این چند روز بی قراری رو دارم سخت میگذرونم. با خودم درگیرم. امروز تو بیوی اینستا زدم in???? و به طرز احمقانه ای احساس آرامش . بعد از ظهر از این دروغگویی احمقانم متنفر شدم و پاکش . اینکه نمیدونم باید چیکار کنم که از این درگیری با خودم خلاص بشم و اینکه نمیدونم کجا باید حرفامو بزنم تا آروم بشم هم یه درد جداگانست که نمیدونم چجوری باید درمانش کنم. نمیدونم کاری که صبح تلاش برای این بود که احساس کنم یه ادم دیگه هستم و خودمو با این توهم گول بزنم که الان خیلی از کارهام چهره موجه تری به خودش میگیره، یا یه تقلید احمقانه بود از ی که با این کار اشوب به جونم انداخت. طبیعتا من الان باید آروم باشم. خیلی آروم. اینکه الان زندگیم کاملا راکده هم میتونه دلیل بر این باشه که این آرامش جای خودشو به این آشوب داده. احتمالا همه حرف هایی که نمیتونم بگم داره تو قلبم بالا و پایین میپره. حرف هایی که حتی نمیتونم تو همون قلبم جمع و جورشون کنم. حرف هایی که کلمه نمیشن. حرف هایی که شاید با جریان زندگی شسته میشدن و میرفتن ولی الان هر روز داره آشوبم میکنه.



انگار واقعا تنهام...

درخواست حذف اطلاعات

مامانم گفتم موهاتو رنگ نکن. اصرار . لجبازی . گفتم من باید رنگ کنم. مقدار زیادی از پولام رو دادم که رنگ کنم. شپش به سرم افتاد به سر خواهرم هم افتاد. چند برابر هزینه دادیم که شپش ها فقط بره. حالا من موندم تنها با عذاب وجدانی که ولم نمیکنه و سرزنش های مادرم که انگار تا ابد ادامه داره...



خوابگاه

درخواست حذف اطلاعات

فقط خدا میدونه هر دفعه موقع برگشت به خوابگاه چقدر پیر میشیم...



آدمای لعنتی...

درخواست حذف اطلاعات

همیشه به این فکر میکنم که چرا یهو من از کار برا طرح ها و پروژه های درسیم اینقدر خسته شدم؟ همیشه هم یه دلیل تو ذهنم وول میخوره و اونم اینه که به طرز خیلی بدی اعتماد به نفسم طی سه ترم گذشته له و لورده شده. حالا چرا؟ مگه یه آدم چقدر میتونه بجنگه سر اینکه آقا یه مقدار از تفکرات من هم درسته؟ یه داریم به همه همکلاسی های من میگه دیکتاتور های کوچولو... و اون از دور اینو فهمید درحالیکه من دارم اینو زندگی میکنم... یه زمانی فکر می وقتی من تو این قبول شدم پس هر هم رشته و هم منه مثل منه... غافل از اینکه هر ی اینجا قبول شده به حد غیر قابل تحملی خودخواه از خود راضی و مغروره... امروز با اینکه بیدار بودم برا تحقیقات پروژه نرفتم و خودمو به خواب زدم و گفتم لازمه که منم بیام؟ اونم گفت دوست نداری نیا... ترجیح دادم وقتم رو بط بگذرونم... میدونم دارم اشتباه میکنم ولی واقعا دیگه نمیدونم چیکار میتونم م. پ.ن: اگه ی اینو میخونه یه کامنتی چیزی بذاره. نیازدارم نظر ی روبدونم وگرنه اینا رو دفتر خاطراتم مینوشتم...



خودکشی

درخواست حذف اطلاعات

خودکشی در های سطح بالا علی رغم اینکه همه تصور میکنند که در اثر ش ت های درسی و ضعف عاطفی و غیره و غیره انجام میشه، شاید بیشتر بخاطر وجود افراد ، مغرور، وحشی و پرتوقع باشه.



تو را من چشم در راهم... تی ای جان

درخواست حذف اطلاعات

گویند که روزی دانشجویی بسیار مزاحم تی ای میگشت و بسیار در تلگرام به او پیام میداد. تی ای خسته گشته و دیگر جواب وی را نداد. دانشجو از بس پشت لپتاپش منتظر جواب بود که پنداری تمام کار عالم نشستن برروی صندلی و انتظار کشیدن است. وی تمام مدت انتظار میکشد. نه تنها تی ای که هیچ دیگری یاد او نمیکند.



این طرح های لعنتی

درخواست حذف اطلاعات

واقعا به نظرم زمانی که روی طرح ها میذارم، پرت ترین، حروم شده ترین و از دست رفته ترین زمانهاست. خدایا کمک...



دلتنگم و صد البته میل سخن هست....

درخواست حذف اطلاعات

شده یه وقتایی دلتون بخواد یه نفر بیاد و باهاتون حرف بزنه؟مهم نیس کی باشه و چه نسبتی با هم دارین، فقط باشه. چند وقت پیش ،از اینکه مجبور باشم با یه نفرحرف بزنم متنفر بودم. ولی الان... دنبال موضوع میگردم که برم تو چت یه نفر شروع کنم باهاش صحبت ... امروز داشتم به این فکر می که بچگی هام چقدر بیکار بودم. یادمه از صبح بیدار میشدم و شروع می دور خونه راه رفتن... بدون حوصله تلویزیون دیدن، بدون حوصله بیرون رفتن، بدون حوصله هیچ کاری... تنها کاری که می این بود که راه برم... چند وقت بعدش شروع به خیال بافی... و خدا میدونه ذهنم چقدر کمکم کرد که دیوانه نشم تو این بیکاری ها... خیلی وقتها میشد چِت می رو یه دیواری، مبلی، تبلیغات تلویزیونی ای چیزی؛ ولی خودم تو خونه نبودم. تو یه دنیای دیگه چرخ میزدم. همین الانشم خیلی وقتها میشه که به کتاب زل زدم ولی خودم یه جای دیگه ام. تو یه دنیای دیگه ام...مس س نه؟ الان همینجوری به تمایل شدیدم به حرف زدن با بقیه غلبه ... با آدمای تو ذهنم حرف میزنم، نه بدل واقعیشون تو دنیای واقعی...



یه حسی تو مایه های غروب ...

درخواست حذف اطلاعات

انگار یکی یه گوشه دنیا باید باشه، یکی که باهاش بشه راحت حرف زد. بشه بی ترس حرف زد.... یکی که وقتی میگه داشتی شوخی میکردی؟ بگم نه... نه اینکه بگم آره ، فقط برا اینکه از دستش ندم... کاش میشد حرف دل رو به زبون آورد....



تولد...

درخواست حذف اطلاعات

واسطه طرف چهار گروه مختلف چهار بار تولد میگیرن. حالا تولد منو دو سه نفر به زور یادشونه. اینقدر برام تولد نگرفتن که یه بار به دوستم گفتم اصلا چیه این تولد؟ چرا جشن میگیرن؟



بی پولی

درخواست حذف اطلاعات

داری زندگیتو میکنی، درستو میخونی ، یهو به خودت میای و میبینی ای دل غافل! بیست سالم شده و دیگه روم نمیشه از بابام پول بگیرم، بیست سالم شده و هیچ کاری بلد نیستم که بتونم ازش پول دربیارم، هیچی از خودم ندارم. وام دانشجویی میگیری که حداقل یه ماه بتونی ج کارای لازم عقب افتاده که روت نمیشه از بابات بخوای رو بدی، اونم نگاه میکنی و میبینی اینقدر کم هست که نتونی هیچ کاری ی. یهو یه نگاه به درسات میکنی و میبینی ای وااای از اینم که نمیشه پول دراورد... یهو میری تو خودت و تو اعماق ذهنت یه دختر سی ساله رو میبینی که هنوز داره از باباش پول میگیره... میرم تو خودم و به این فکر میکنم واقعا تا کی میتونم اینجوری ادامه بدم؟



این درد رو به کجا ببرم؟

درخواست حذف اطلاعات

فکر کن دوستت از اینکه هر دوتون رو با ده پاس کرده ناراحت بشه. فقط برا اینکه به تو سه نمره اضافه کرده به اون دو نمره. آدما به کجا کشیده میشن که مقدار مساوی نمره گرفتن اینقدر براشون از پاس شدن دوستشون مهم تر میشه؟ ما کجا اشتباه کردیم؟ واقعا این نمره چیه؟



عید فطر مبارک...

درخواست حذف اطلاعات

ساقیا آمدن عید مبارک بادت وان مواعید که کردی مرود از یادت خواجه حافظ عید مبارک



خدایا کمک...

درخواست حذف اطلاعات

یکی از دوستان اسم خودشو تو موبایلم گوگولی مگولی ذخیره کرده بود.اسمشو به ح اولیه درآوردم ولی هرجا واژه گوگولی مگولی میبینم جیغ میزنم...



از دنیا دلگیر...

درخواست حذف اطلاعات

تا حال شده کلیدتون رو نفرین کرده باشین؟ من اینکار رو . کلیدم گم شده بود.در واقع تو کیفم قایم شده بود. پشت در بودم و برای پیدا ش کل محتویات کیفم رو خالی مردم. ولی خودش رو نشون نداد. نفرینش . گفتم ش تتو پیدا کنم. ولی سالم پیدا شد. ای کاش واقعا گم شده بود.حداقل یک هفته پیداش نمی شد. از همه تنفر پیدا که این ینی از خودم خیلی بیشتر از هر چیزی متنفر بودم. فقط چون اون کلید لعنتی رو پیدا ن . میخوام مجازاتش کنم. ولی نمیدونم چجوری؟ واقعا چجوری میشه یک کلید رو مجازات کرد؟



منطق شخصی

درخواست حذف اطلاعات

منطق شخصی جزو اصطلاحاتیه که شاید هر ی با شنیدنش بگه برو بابا روانی... کل ادمای دنیا درباره یموضوعی خاص نظر مشترکی دارن، نظر شما فرق داره، برمیگرده به اولویت بندی ها و خاطرات و اتفاق مختلف زندگی شما... بذارید کل دنیا نطق شخصی شما رو مس ه کنن. درباره یه قضیه جهت گیری خودتون و داشته باشید. همه باهاتون مخالفن، همه تعجب میکنن همه مس تون میکنن. مهم نیس این منطق شماست. اصلا شناخت و درک این منطق های شخصی باعث میشه همو بهتر دوست داشته باشیم.باعث میشه یه نفر با بقیه فرق داشته باشه خاص باشه و کنارش آرامش داشته باشیم. من همچین آدمی ندارم... حتی فکر نکنید دنبال یه زوج برا خودم میگردم و پیدا نمیکنم. نه... تازه دارم از زندگی مجردی لذت میبرم... خانوادم منطق شخصی منو نمیفهمن. هر چقدر که براشون بگم... براشون قابل درک نیس. کل عمرشون یه چیز دیگه دیدن. ادمای اطرافشون یه چیز میگن... من دارم از منطق شخصیم ضربه میخورم. چون ی نمیخواد درکش کنه........ دارم آزار میبینم چون فکر همه با من فرق داره. تو همه جا !!!!! فکر میکنید من خودخواه و روانی ام که انتظار دارم درکم کنن ،نه؟ عیبی نداره . خوب این منطق شخصی منه... شما هم میتونید محترم نشمردیدش... از گذاشتن این پست هدف خاصی ندارم ولی اگه این چیزا رو ننویسم خفه میشم...